تبليغاتX
دفترمشق
 




از این سیزده تا آن سیزده !


مقدمه     

      عدد سیزده در باور عامه،بدیمن است اما گاهی برخی اتفاقات، نحوست و بدشگونی آن را ازبین برده اند.مثل این دو سیزده که به فاصله ی یک ماه،در ادامه ی هم هستند.ماهی برای تاملی دوباره.تا بدانیم در مواجه با این دو مناسبت تقویمی چه کرده ایم و چه باید بکنیم.دو مناسبتی که اتفاقا هم به شدت اموزشی و پرورشی هستند.از ۱۳مهرکه روز جهانی معلم است تا ۱۳مهر که روزملی دانش آموزاست.البته جهانی و ملی بودن اینها هیچ تغییری دراصل موضوع ایجاد نمی کند.والاهرروز ،روز معلم و دانش آموز است.مهم،توجه دادن همدیگر به نقش و جایگاهی است که این دوقشردرجامعه دارند.تمام خانواده ها برای دانش آموزان خود کارمی کنند و تمام معلمان هم برای همان دانش آموزان.بنابراین معلوم می شودکه اینها درواقع همه ی جامعه را تشکیل داده اند.اضافه براهمیت کمی و جمعیتی آنها،توجه به حساسیت کیفی و بارفرهنگی وبالقوه ای که دارند هم ضرورت موضوع را دوچندان می سازد... ( ادامه در لینک مطلب)

لينك مطلب | علی افشاری |
کتابهایی که معلمان باید بخوانند(3)


 

     زنگ تفریح که می شد،‌دور و بر خمره که تنها منبع آب مدرسه بود غوغا می شد. همیشه آب خوردن بچه ها و داد و قال آنها باعث می شد که آقای صمدی ‘‘ترکه‘‘ به دست در پای خمره حاضر شود و نظم را برقرار کند. این فرصتی بود تا بچه های زرنگتر یواشکی از مدرسه بیرون رفته و پشت مدرسه، لب چشمه یا جویی حسابی آب بخورند. یک روز صبح،‌ بچه ها دیدند که خمره ترک خورده و آبش پاک خالی شده است. خمره بیچاره از بس که اذیت شد، دلش ترکید...

       شاید یکی ازشاهکارهای داستان مدرسه ای بعد ازانقلاب ، داستان آن خمره باشد. داستان بلندی که به دلیل پردازش خوب،قلمی روان وماجرایی صمیمی،مرادی را به عنوان یک نویسنده حرفه ای و صاحب سبک نزدخواص معرفی  ساخت.کتابی که مشوق بسیاری از نویسندگان کودک ونوجون برای آفرینش آثارمشابه درسالهای بعد شد.باخواندن آن ،خواننده بی اختیار به یاد دهکده ای درآناتولی ازیاشارکمال می افتد..داستان،فضایی مدرسه ای دارد.ضمن بگومگوهای بچه های مدرسه با هم وبا معلم، صمیمت خاصی در آن جاریست.درمقابل بی اعتمادی روستائیان به معلم وبچه ها،لحظات تلخ وشیرینی درآن آفریده است.ذکراسامی دانش آموزان به فامیل آنها،درنگاه اول از بارعاطفی قصه کاسته است اما نشانه شخصیت بخشی به بچه ها نیزمی تواند به حساب آید واین چیزی است که درمدارس روستایی کمتر به آن توجه می شود.کتاب علی الظاهر سرگذشت خمره ی آبی رادر یک مدرسه روستایی کرمان بازگومی کند اما درواقع مرادی داستان خمره های آب تمام مدارس روستایی دنیا را روایت می کند که دیریست درحسرت آب بصیرت می سوزند.البته اکنون باحضور آب سردکن های برقی و آب خوری های بهداشتی،جابرای هرچه خمره ای تنگ شده است.شاید داستان آن خمره ها به تاریخ پیوسته باشد اما داستان آن خمره به دلیل پردازش خوب داستانی،زبان ساده وکودکانه،طنزآمیزی،گفتگوهای صمیمی وطبیعی شخصیتها،تازگی موضوع وپیام داری،هنوز وتا همیشه زنده وخواندنی است.

      هوشنگ مرادی کرمانی متولد16شهریورسال 1323 روستای سیرچ از توابع بخش شهداد کرمان است. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند سپس به کرمان رفت. دوره دبیرستان را در  شهر کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. دوره ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. وی فعالیتهای هنری خود را از سال ۱٣٤٠ با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه دادودرهمین مدت کارمند اداره بهداشت هم شد.اواکنون شصت وپنج ساله است وپیشه اش هم نوشتن است.آثارزیادی نیز درکارنامه ادبی خود دارد که درادامه شرح آنها خواهد رفت.مرادی ازمعدود نویسندگان ایرانی است که سیرمشخص ومستقلی درزندگی انتخاب کرده است. او فقط یک نویسنده است والبته از نوع کودک ونوجوان.به همین خاطربیشترزحمت او صرف نوشتن شده است و می شود.وی درجایی گفته است:«برای من رنج نوشتن زیباترین رنج هاست.من به دنیا نیامده ام که برج بسازم یا رئیس جمهور بشوم.من به دنیا آمده ام که نویسنده شوم.بهترین دوست من قلم وکاغذ است.زمانی که می نوشتم هیچ وقت فکر نمی کردم آن قدر بزرگ شوم که دیگران برای من دست بزنند یا برای گفتگو به دانشگاه دعوت شوم.مهم آن بود که خود را با نوشتن خالی می کردم ولذت می بردم.»

لينك مطلب | علی افشاری |
باران سلام


باران سلام

امیدوارم حال تو،باشد همیشه رو براه .شکرخدا ،من هم ندارم غصه ای؛جز دوری از آن روی ماه

 از راه دور ، سوسن سلامت می کند ، مریم دعاگوی شماست .هان راستی ،پروانه اینجا پیش ماست ،او هم دعاگوی شماست

 یادش بخیر ! با آن صدای شرشرت ،ما روزهایی داشتیم .یا راستش ،آن وقت هادر قلب تو ،ما نیز جایی داشتیم

 باران من ،حالا که تابستان شده،ما منتظر ،ما تشنه ایم .دیگر بیا ، دیگر غم دوری بس است .ما بیش از اینها تشنه ایم

باور بکن لبخند ما را تشنگی،از روی لب دزدیده است .اصلاً بپرس در باغ ما،این چند روز ،آیا گلی خندیده است ؟

این نامه را کوکب نوشت.از جانب گلهای باغ .حتماً بیا .دیگر خداحافظ تمام.

قربان تو.مینای باغ

محمدکاظم مزینانی/ازکتاب:آب،یعنی ماهی

لينك مطلب | علی افشاری |

اجاق | صندوقچه | صندوق پستی | انباری |